http://www.shab-kavir134200.mihanblog.com free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد...... پروفسور محمود حسابی
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!
یادمان باشد
همیشه تجربه منفعت نداره
کپی شده از دولخ
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
منبع :بادگیر

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.
توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا


خانم معلم ریاضی که به یک پسر ۷ ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد …ازش پرسید: آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
بعد از چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :۴ تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح وآسان رو داشت (۳).
خانم معلم ناامید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است”
او تکرار کرد آرنو: خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو که در قیافهء معلمش ناامیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد ” ۴ ” …..
نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.
در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید: آرنو اگرمن به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟
معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت.
ولی یک کم درخانم معلم بود. او موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست
آرنو با تامل جواب داد ” ۳ “
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو فوری جواب داد “ ۴″ !
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطو آرنو چطور؟
آرنو با صدای کم و با تامل پاسخ داد: “برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم “!!!
نتیجه اخلاقی: اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابداً نفهمیدیم!!!


خلاف اکثر عموم اولین پرچم ایران درفش کاویانی نبود بلکه اثر ذوق کورش کبیر بود. درفش کاویان زمانی درست شدکه کاوه آهنگر یک هو قاطی کرد و دودمان هر چی آدم خونخوار که اول اسمش ضحاک بود را بر باد داد. کاوه فریدون رابر تخت شاهی نشاد و فریدون هم که خیلی از برچیده شدن حکومت ضحاک خوشحال بود دستور داد پیشبند کاوه را که برسر نیزه زده بودند تا مردم را تحریک به قیام کنند طلاکاری کنند . از این به بعد شد درفش کاویانی!. کثرا فکر می کنند ای پرچم اولین پرچم ایران بوده است. حالا جالب است که درفش کاویانی را که با لباس آن بنده خدا درست نکردند. آن فقطیک نماد بود. درفشی که از روی آن ساخته شد وبه عنوان پرچم قرار گرفت از دوختن پوست پلنگ به عرض 5 متر و طول 7 متر درست شد! تا زمانی که مسلمان ها ایران را گرفتند این پرچم ایران بود ولی مسلمان ها اجازه طرح پردازی را بر روی پرچم ندادند و ایران عملا بدون پرچم شد. پرچم سیاه جامگان و سرخ جامگان فقط یک رنگ داشت که هر چند پرچم الان لیبی هم فقط یک رنگ دارد ولی قبول کنید این دیگر اسمش پرچم نیست. برای همین سلطان محمود که به پادشاهی رسید توی پرچمسیاه سیاه جامگان که طرح ذوق ابومسلم بود یک ماه طلا دوزی کنند. پسرش مسعود که آمد از این سوسول بازی ها خوش نیامد و دید ماه خیلی رمانتیک است و به دردش نمی خورد رفت سراغ علاقه اصلیش. شکار شیر! سلطان مسعود که دید خیلی شیر دوست دارد سریعا یک شیر را به جای ماه به پرچم دوخت و از آن زمان تا قبل از انقلاب شیر شد نماد ایران. اگر می خواهید بدانید چطوری به فرانسه نگاه کنید که نشانش خروس است. آن زمان نشان ما شیر بوده
است!

صبح ساعت 7
بعد از بیدار شدن شستن صورت و دست به مدت حداقل 20 ثانیه، دیشب تو اخبار سراسری خانم دکتره گفت جهت جلوگیری از ابتلا به ویروس آنفلانزای نوع اِی شستن دست به مدت 20 ثانیه لازمه
تلویزیون شبکه 1 تیتر روزنامه های صبح روزنامه ایران کاهش قیمت مسکن همچنان رو به ... (شبکه را عوض می کنم) شبکه 2 اَه دوباره این چلغوز با این دکتر قزمیش بحث میکنه و فقط از خودش و برنامش تعریف میکنه ولش کن، شبکه 3 آموزش آشپزی ، شبکه 4 اول صبح هم راز بقا گذاشته (صدایی از نزدیکی) بزار همین شبکه باشه بابا کم جک و جونور تو این حیاط خونه داریم تواین تلویزیون هم باید اینا را ببینیم ول کنید (شبکه را عوض می کنم)، شبکه خبردرپی حمله گروه ناشنای به دفتر ریاست جمهور بزغالاستان دو نفر کشته و سه نفر زخمی شدند که ..... و سکه در بازار ارز ... معامله شد و قیمت نفت و... و خبری هم از سربازی و معافیت و بخشش اضاف نیست .شبکه آموزش ،انتگرال 45 ایکس رادیکال هفت ایگرگ .........، و آخرین شبکه شبکه قرآن این شبکه هم آنتنش خوب نیست .ول کن تلوزیون خاموش
(ماهواره ای هم در کار نیست)هیچی به فکرم نمیرسه می خوابیم . شما هم بخوابید یاد کوتاهترین کتاب افتادم که تو نمایشگاه کتاب تهران معرفی شد. اسم کتاب مردی که لباس خرس پوشید و متن کتاب (شلیک و تمام) خبری نیست
آیا شما به سرنوشت اعتقاد دارید؟

من که ندارم! این کاریکاتور هم هیچ ربطی نداره به نوشته
زندگی من رو انتخاب هام و تصمیم هایی ساخته که میگیرم. همیشه صبح ها وقتی از خواب بیدار میشم با خود چند جمله رو تکرار می کنم. با این که این جملات کاملا تکراری هستند چون هر روزه اون ها رو تکرار می کنم اما باز هم تاثیر بسیار شگرفی در رفتار من در طول روز دارند.
با خودم میگم: به! عجب روز فوق العاده ای. امروز روز منه... هر روز دارم از هر جهت بهتر و بهتر میشم!
و در نهایت انتخاب می کنم که شاد باشم. نه غمگین. خیلی از ما ایرانی ها وقتی از خواب بیدار میشیم چون دلیلی برای شاد بودن نداریم تصمیم میگیریم که ناراحت باشیم. اگر کسی باید و ازشون بپرسه که چرا ناراحتی؟ جواب هایی که داده میشه کاملا قدیمی... تکراری و کلیشه ای هستش. دلیل غم اون ها اینه که انتخاب کردن غمگین باشند.
اما حالا به این خاطره کوتاه توجه کنید شاید بتونید از همین حالا شادی رو در زندگی به دست بیارید.
امروز که دارم می نویسم بیش از نصف خدمت کردم . بعضی ها میگن آدم میره خدمت مرد میشه ولی اینطور نیست . بیشتر وقتا خدمت سر بازی آدما رو نا مرد میکنه . نبوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود
اراجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییف

اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً
"از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی
خیلی خسته ام دیگه بسته
دیروز تظاهرات خیابانی و شورش و تجمعات هدفمند شده توسط عده ای .
فردای دیروز سخنرانی رهبر انقلاب .
فردای فردای دیروز سخنرانی متفاوت و جالب هاشمی رفسنجانی .
فردای فردای فردای دیروز سقوط هواپیمای مسافربری و کشته شدن 168 نفر انسان .
فردای فردای فردای فردای دیروز برخورد هواپیمای مسافربری با دیوار کنار باند و کشته شدن 17 نفر انسان .
فردای فردای فردای فردای فردای دیروز نامه رهبر انقلاب به رییس جمهور.
فردای فردای فردای فردای فردای فردای دیروز عمل نکردن و جواب ندادن به نامه رهبر انقلاب توسط رییس جمهور
فردای فردای فردای فردای فردای فردای فردای دیروز پخش نامه از صدا و سیما.
فردای فردای فردای فردای فردای فردای فردای فردای دیروز برخورد قطار مسافربری با قطاری دیگر و کشته شدن 6-7 نفر انسان.
جدی اینجا چه خبره؟اینا چه ربطی به هم داره ؟ هرچی فکر میکنم ربطش اصلا به من ربطی نداره یا شاید هم به من ربط داشته باشه و من حالیم نیست.

اس ام اس جملات زیبا و عمیق
اس ام اس فلسفی
دوستی بیش از اندازه همانند دشمنی ترسناک است .
(( ارد Orod ))
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
(( مارکز Marquez ))
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه بیچاره اند مردمی که ، قهرمانشان بزدل باشد .
(( ارد Orod ))
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند ، دیگران را به سمت خود می کشانند .
(( دی آنجلیس B. De Angelis ))
بقیه در ادامه مطلب
خاطره 29 فروردین
عزیزی می گفت روزاول که اعزام شدیم به خدمت سربازی چند تا رفیق با هم بودیم که توی اتوبوس از هم میپرسیدیم چند ساعت از خدمت گذشت و ساعت شماری میکردیم و حالا 27-8 سال گذشته و هنوز خدمت تموم نشده . و ما هم دلمون خوشه که چند ماه از خدمتمون گذشته به قول خودمون پایه خدمتمون داره میره بالا .اون عزیز میگفت روز اولی که اعزام شدند به زاهدان توی کمیته انقلاب چند نفر را اعدام و تیرباران کردند کار ندارم چرا اعدام شدند یا اقتضای مملکت حکم میکرد اعدام شوند ومهم اینه که خاطره روز اول اینگونه تلخ بوده واسشون و ما هم به خاطر چند بشین پاشو و سینه خیز فکر میکنیم که چرا باید روز اول اینگونه با ما رفتار می شد . روز 29 فروردین روزی بود که من فهمیدم امید یعنی چه . وقتی با چهل پنجاه جانبازسر افراز ارتش که اکثرا از ناحیه دست و پا معلول بودند بر خورد داشتم فهمیدم امید به زندگی یعنی چه؟ وقتی چهره بشاش حاج مهدی را دیدم که داشت با هم رزم خودش شوخی میکرد و میگفت این صدام اینقدر گشنه بود که دو پا و یک دست منو خورد تو چرا فقط یک پاتو فرستادی تو شکم صدام ؟ ویا سر ویلچراشون با هم کل میکردند و می خندیدند و یا چهره خندان جانباز نا بینا که انگار از همه ما بینا تر بود را می دیدی محال بود که لبخند روی لبانت ننشیند . فهمیدم طراوتو امید یعنی چه .آن وقت سرباز نسل سومی وقتی هنگام کلاس پرش از خودرو با بی احتیاطی خودش پاهاش آسیب میبینه از زمین و زمان شکایت میکنه که چرا اومده خدمت . روز 29 فروردین روزی بود که قهمیدم ارتشی بودن یعنی چه
و به راستی زنده بودن کافی نیست و باید زندگی کرد و زندگی کردن را از اسوه های ایثار و شجاعت یاد گرفت.

هفته ارتش را به همه سربازان و ارتشیان قدرتمند ایران زمین تبریک و تهنیت عرض میکنم ..